نوشته های عاشقانه

دانلود رمان عاشقانه,

ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
مشکل در نصب ویندوز ارور 0x70080017 و رفع خطا 0 1 mohammad
علت باز نکردن درب بازکن آیفون صوتی الکتروپیک 0 10 mohammad
بهترین جمله برای مخ زنی چیه؟ 0 18 mohammad
انتشار رمان در اینترنت - سایت اشتراک گذاری رمان 0 17 mohammad
قالب انجمن رزبلاگ ریسپانسیو واکنشگرا 0 43 mohammad
فروش دامنه بورس خلیفه | بورس خلیفه 0 43 mohammad

رمان طمع برای پایان

  • 11:32
  • 16  بازدید

دانلود رمان طمع برای پایان

دانلود رمان طمع برای پایان از راضیه خیرآبادی

خلاصه رمان طمع برای پایان

ما 5 خواهر بودیم که با پدر و مادرم یک خانواده ی 7 نفره را تشکیل می دادیم بابا شغلش کارگری بود و به تریاک اعتیاد داشت، مامان ،من ، زیور و زمرد هم قالی می بافتیم. البته زمزد خیاطی هم می رفت.، اشرف و وحیده هم ازدواج کرده بودند و هر کدام سر زندگی خودشان بودند. مامان و بابا بچه آوردند تا پسر دار بشوند و وقتی من هم دختر شدم دیگه نا امید شدن از پسر دار شدن و این باعث شد آن ها اصلا من را دوست نداشته باشند.

یعنی اصلا دوسم نداشتند و همیشه کمبود محبت را حس می کردم ولی خوب بود که زمرد را داشتم، فقط با او خانه قابل تحمل می شد. زیور هم که چون شوهر نکرده بود و من چند بار با این چشم های داغونم باز هم خواستگار داشتم انگار از من کینه ای به دل گرفته بود! اصلا حتی یک بار هم مثل یک خواهر با من رفتار نکرد بیشتر شبیه یک جاسوس بود تا آتو دست مامان بابا بدهد. چند ساعت بعد از آمدن آبجی اشرف، آبجی وحیده هم آمد آن هم با حسین که عشق بابا بود.

تا آن ها آمدند انگار بابا از این رو به آن رو شد! بی وقفه با حسین بازی می کرد و من هم از فرصت استفاده می کردم و یادش می انداختم که عینکم را ببرد و درست کند . جواب هم داد و برای تعویض شیشه هایش رفت آن شب بدون عینک خیلی سخت گذشت اما چاره ای نبود و سعی کردم با بودن کنار نوه های بامزه و شلوغ، خودم را بزنم به بیخیالی روز بعد که از شانس بد من جمعه هم بود با کمک خواهر ها خانه را کامل تمیز کردیم تا برای مهمان های فردا شب همه چی آماده باشد.

ما زاهدان زندگی می کردیم و خانه مان یک خانه ی 150 متری قدیمی ساخت بود که دو اتاق داشت و یک حیاط کوچک و پر درخت، البته بزرگی اش را موقع تمیزکاری بیشتر حس می کردم . بالاخره بابا عینکم را درست کرده بود آورد و من توانستم جایی را ببینم ، با انرژی بیشتر در کارهای خانه کمک کردم و ساعتی که خانواده خاله قرار بود بیایند رسید.

رمان خواندن این رمان جرم است

  • 15:25
  • 22  بازدید

دانلود رمان خواندن این رمان جرم است اثر آیدا قلی فر

دانلود رمان خواندن این رمان جرم است اثر آیدا قلی فر

خلاصه رمان خواندن این رمان جرم است

پیاده شدم، رفتم حیاط مدرسه از همین جا می تونستم صدای فروغ رو که داره میخونه و توی کلاس مجلس بزم به راه انداخته رو بشنوم، این نشون میداد که خانوم نوایی هنوز به کلاس نیومده . چشمام خورد به سیل عظیمی از برگهای خشک شده پاییزی ،وقتیم که باد می وزیده از رو شاخه می افتادن زمین… وسوسه ای افتاد به جونم که برم رو شونه قدم بزنم ، آروم آروم روی برگها پا میزدم و احساس می کردم برام آمپول آرام بخش تزیق میکنن، به خودم آومدم و دیدم که اوه دیر شده

دویدم طرف کلاس ، بدون در زدن پریدم توی کلاس دیدم خانوم نوائی با اون هیکل گنده که به زور روی صندلی خودش رو جا داده و یک ابروشم بالا داده و من رو آنالیز میکنه… _خانم نوایی: خوش اومدی دکتر چرا تشریف آوردید ؟میموندی خونه یکی نبود بهش بگه نه که همیشه خودت سروقت میایی، برعکس افکارم توی خودم خزیدم لبم رو دادم توی دهنم و آروم گفتم :

اجازه هس بشینم؟ تا حالا از کسی معذرتخواهی نکردم . سرش رو تکون داد و گفت بفرما ولی بار آخرت باشه ، رفتم نشستم پیش فروغ یکی زد پس گردنم و گفت _فروغ:خوب موش شدی آروم و پچ پچ وار گفتم _:فروغ حوصله ندارم مآ…خانم نوایی شروع کرد به درس دادن…. و من هم در عالم دیگه ای صید می کردم ، فکر امشب که چه جوری با ماهان روبرو خواهم شد ، خودم رو تویه لباس هایی که در کمد داشتم تصور می کردم… و آخرسر تصمیم گرفتم یک پیرهن سفید صدفی که یقه اشم والان داشت و تا زیر سینه بود ، با یک شلوار پارچه به رنگ صورتی کم رنگ و کمربند سفید موهای اتو کشیده

در عالم خودم بودم که احساس کردم چیز تیزی داره بازوم رو سوراخ میکنه آروم آخی گفتم و برگشتم سمت فروغ و گفتم :id iot به انگلیسی یعنی خیلی بیشعوری فروغ هم آروم لبخند زد ، که انگار با این نبودم زنگ خانم لطیفی معلم ریاضی رسید…. امتحان رو دادم و رفتم بیرون در کل خوب بود ۹۹یا ۹۱میشدم بالاخره خلاص شدم و زنگ آخر شد. رفتم بیرون هنوز جمشید نرسیده بود تکیه دادم به دیوار سرم پایین بود و زیر لب شعرمولانا را زمزمه میکردم:

رمان ارباب جدایی

  • 15:13
  • 24  بازدید

دانلود رمان ارباب جدایی اثر آریانا

دانلود رمان ارباب جدایی اثر آریانا

خلاصه رمان ارباب جدایی

سفره رو گذاشتم همه چیو چیدم مادرم شامو اورد و کنار هم میل کردیم بعد از کمی دورهم نشستن رفتیم بخوابیم زیرا صبح میرفتیم سر کار رفتم اتاقم و چامو پهن کردم و با رویای اون سعی کردم از یه خانواده متوسط بودیم اون زیباترین پسر اینجا بود منم همه میگفتن خیلی خوشگلم خیلی خوب بود و منتظر من مونده بود تا جواب بله رو بهش بدم ما از اول باهم بزرگ شدیم همبازی بچگی های هم بودیم و دیگه کم کم وقتی بزرگ شدیم دوست شدیم شاید چند سال همو دوست داریم و منتظریم روزش برسه و مال هم بشیم

دخترای اینجا زود شوهر میکردن منم پدرم تاحالا حرفش نزده بود که بگم بیاد خواستگاری و خودم میخواستم دیر ازدواج کنم خیلی دوستش داشتم در حدی که جونمو براش میدادم و واقعا دروغ نمیگفتم من بدون اون نمیتونستم دووم بیارم میدونستم که اونم برای من اینطوری هست و واقعا مثل شیرین و فرهاد دوم شده بودیم به حرف خودم خندیدم و بعد خوابیدم صبح زود بیدار شدم و صبحانه گذاشتم همه دور هم خوردیم و بعد از جمع کردن بلند شدیم لباس کار پوشیدیم یه پانتول( شلوار کردی ) پوشیدم و رفتیم سر مزرعه

در راه از بقیه سلام کردم و بیل برداشتم شروع کردم به شخم زدن تا ظهر بی وقفه کار کردیم عرق از سر و روم میبارید وقت ناهار شده بود به طرف درختا و بوته هایی که مرز مزرعه ما و اران اینا بود رفتم خواستم سفره بزارم بگم بقیه هم بیان ناهار بخوریم که یهو یه چیزی از پشت درخت بیرون اومد و ترسیدم جیغی کشیدم وقتی ارانو دیدم دستمو رو دهنم گذاشتم جیغ نکشم و بعد رو قلبم گذاشتم خشمگین نگاش کردم که بلند میخندید دوز برمو نگاه کردم کسی نبود

اینجا چیکار میکنی – خب تو مزرعه کار میکنم دیگه – زهر ترک شدم بیشعور – فدات بشم من باز کمی سرخ شدمو گفتم – باشه دیگه برو یکی میبینه – خب ببینه میگم منم اومدم ناهار بخورم چیکار به تو دارم و بعد قابلمه اشو بالا اورد لبخندی بهش زدم همیشه یه جواب حاضر داشت انگار صدام میزدند برگشتم عقبمو نگاه کردم مادرم و پدرم داشتن به این طرف می اومدن برگشتم سمت اران دیدم نیستش شونه ای بالا انداختم و سفره رو گذاشتم دلمه رو هم گذاشتم و دور هم شروع کردیم به خوردن

رمان سایه روشن

  • 14:56
  • 10  بازدید

دانلود رمان سایه روشن از فاطمه خاوریان

دانلود رمان سایه روشن از فاطمه خاوریان

دانلود رمان سایه روشن اثر فاطمه خاوریان به صورت pdf

خلاصه رمان سایه روشن

از تمام دنیا تنها وابسته ی مادرم بود … حتی تا سن بیست و دو سالگی… رفتنش مثل شوک بود… از بابا بریده بود… مشکوک بود… تفاهم نبود… از من هم دل کند. … من ماندم و پدری که زن جوانش را به دخترش داد و وقتی زنش نخواست با من زندگی کند به جای بیرون از زندگیش مرا بیرون کرد… برای راحت کردن وجدانش هم یک آپارتمان کوچک برایم خرید… گفت. آذر نمی تواند با من زیر یک سقف باشد گفت خرجی ام را می دهد… سر میزند

اول هر روز سر می زد… بعد از دو روز یک بار… بعد از یک هفته یک بار… و بعد … و امان از بعدش… روز به روز بیشتر شکستم… بیشتر مردم… بیشتر روحم مرد… بیشتر تنهایی نابودم کرد…امیر مهربان با اشاره روی صورتم می کشد: – من بهت حق میدم تارا جان فقط میگم خودت و اذیت نکن چون در حال حاضر نه گذشته بر می گرده نه چیزی تغییر می کند. الانم که از زندگیت راضی ای نیستی ؟ راضی ؟ راضی کم است امیر جان… راضی خیلی کم است امیر حسین جان… این زندگی از سر من هم زیاد است

فقط می ترسم… فقط نای از دست دادن ندارم…فقط بی تو زندگی خانواده مرگی است… فقط همین بی بی آینده مرا تباه کردند… فقط… – تارا؟ لبخند می زنم: – من عاشق تو و زندگیمم! تقه ای به در می خورد و آرش با لیوان اب قند وارد می شود: – اینی مثل نامزدا می مونید هنوز ایششش ! میخندیم… امیر حسین آب قند را به دستم میدهم مادر جون وارد اتاق میشود: – بهتری تارا جان ؟ خوبم اگر قول بدهی پسرت تا ته دنیا مرا رها نمیکند

خوبم اگر همیشه تارا جان بمانم… خوبم اگر امیر حسین همیشه همین قدر مهربان باشد. .. – بهترم ممنون ببخشید میزبان خوبی نبودم امروز . – این حرفا چیه مادر مهمون سر زده پذیرایی نداره دیگه . امیر خیره فقط نگاهم می کند… از آن نگاه ها که می گوید دوستت دارم تارا… بد نباش تارا .. بدی حالت حالم را می گیرد تارا… گفته بود خودم مادرت میشوم پدرت میشوم.. خودم جای همه نیستم. هایت را میگیرم فقط تو بخند عزیزم …! خریدها را داخل عقب می گردانم و پشت فرمان می نشینم

رمان اشک خورشید

  • 14:37
  • 14  بازدید

دانلود رمان اشک خورشید از پانیذ میردار

دانلود رمان اشک خورشید از پانیذ میردار

دانلود رایگان رمان اشک خورشید اثر پانیذ میردار

خلاصه رمان اشک خورشید

صبح بيدار شدم اولين چيزي كه يادم اومد نبرد تن به تن سختم و ديدن دوباره اون پسر بود … سمت كمد لباسام رفتم نميخواستم لباسهاي تکراري بپوشم من به لباس تک ميخواستم اخه امروز يک روز خاص بود برام ميخواستم لباسهاي ديگه ام رو امتحان کنم. ….در کمد رو باز کردم بعد از کمي گشتن لباسي رو ديدم که لبخند به لبم اورد لباس ابي بود و دکلته روي قسمت بالاتنه اش کلا نگين هاي رنگي رنگي بود و هرچي پايين تر ميومد نگين ها به صورت ابشاري و خط خط پخش مي شد. میشدند

قسمت پشت لباس هم کمي بلند تر از قسمت جلو بود….تل رنگارنگم هم باهاش ​​ست بود موهام رو شل و ول بافتم و تل رو روش گذاشتم عميقي کشيدم و دوباره ترس واردم شد از اينکه تو اين سن بميرم ميترسيدم چون در موقعيت. نبردفره هیچ کسى اجازه ندارد تصميم بگيرد با خودشون يا ميکشن يا فقط ميترسونند گزينه دوم اکثر اوقات قبل از اين ميترسونه و اينکه ميترسونه و منم از همين مرگ از مرگي پر از درد ميترسيدم اينکه من جيغ بزنم و اون لذت ببره.

منم از همين ميترسيدم در صدا خورد اب دهنم رو قورت دادم و عصبي با ناخونام بازي کردم -موقع نبرده ملکه منتظر شماست سري تکون دادم و سمت تالار مبارزه رفتم…و به طرف جايگاه ملکه تعظيمي کردم و گفتم: -کاري داشتين؟؟ -ايسا من مطمئنم افسانه رو دوباره تکرار ميشه… من خوابش رو ديدم ولي بازم اميد دارم که نشه اين نبردت فقط تن به تن نبرد ذهنت هم هست نبايد بترسي فقط خودت رو نباز ميتونستم قسم بخورم يک کلمه از حرفاش رو نفهميدم فقط سرم. رو تکون دادم یعنی چی میخواد؟؟

این جمله مرتبتو ذهنم تکرار میشد”اين نبردت فقط تن به تن نيست ن ذهنبردت هم هست”يعني چ دست ملکه به طرفم اومد و شنلي به رنگ لباس رو بهم داد بعد از پوشيدنش شنيدن صداي رعد برق با بازگشتي من و شکستن گردنم و جيغم يکي شد….وقتي برگشتم يه ابر سياه رو ديدم يه ابر خيلي بزرگ که مردم روش هستن اين ورود شيطان هارو اعلام ميکرد

دانلود رمان بر من بتاب

  • 15:23
  • 96  بازدید

دنلود رمان بر من بتاب از هانیه وطن خواه

دنلود رمان بر من بتاب از هانیه وطن خواه

خلاصه رمان بر من بتاب

***

با یک ساقه طلایی صبح خود را آغاز کردم و صلواتی بلند بالا به روح پرفتوت آقای بزرگی فرستادم که مرا اینطور از خواب زندگی می انداخت. نتیجه من چیزی نبود که با دوساعت خوابیدن درست درمان شود. بی شک باید در دفتر خودم را به چند لیوان چای می بستم تا کمی نمای چشم هایم التیام پیدا کند. کیف لپ تاپ آقای بزرگی را به دیوار کنار درب تکیه دادم و روی پله های ایوان نشستم و بستن بند کفش های اسپرتم شدم. نگاهم را گرد حیاط چرخاندم

آفتاب روی شیشه های رنگی که می گفت همگیشان کثیف بود، جلوه خاصی نداشت. خیلی دوست داشتم، در یکی از روزهای تعطیلم به این خانه برسم، اما آنقدر در رگ پی تنم جاری بود که فقط شریک روزهای فراغتم می شد. از جا که برخواستم و کیف لپ تاپ را به دست گرفتم، نگاهم به چند متر آن طرف دیگر افتاد. کفش اسپرت اسکچرز مردانه ای بی نظمی درب اتاق پنج دری قرار گرفته بود و می شد گفت این وجود، باعث تعجب بی حدم شد.

در این سه ماهی که در این خانه ساکن بودند، حضور کفش مردانه برابر اتاق پنج دری که حق ورود به آن را نداشت، به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسید. بی خیال از پله ها پایین رفتم و اسکرین گوشی ام را چک کردم تا زمانم برای رسیدن به ایستگاه های اتوبوس را تخمین بزنم. ده دقیقه پیاده روی تا ایستگاه اتوبوس ، کار هر روزم بود. از کوچه پس کوچه های کاهگلی که گذشتم و پا به خیابان اصلی گذاشتم، موفق شدم حسنا را که با پرپر زدن وسط خیابان برایم دست تکان می داد تا بروم کنار روی صندلی ایستگاه بنشینم رویت کنم.

در این شهرستان به مراتب خیلی کوچک، حضور یک باره من چیزی عجیبی بود. آن هم با آن شرایط سوت و کور. حسنا هم ک قربانش روم، اصلا مراعات در برنامه اش نبود. کنارش که نشستم و چشم غره ام را حرامش کردم ، گفت : صبحت بخیر بداخلاق. – صبح تو هم بخیر خل وضع…آبرو برام نمیذاریاااا. – بده همه سعیم اینه روحیت خوب بشه؟

بی توجه به مقنعه ای که حس می کردم در سرم کج شده است را درست کردم و برای پیرمردی که خواستم سمت دیگرم بنشیند، تنم را کنار کشیدم. بون نان تازه نانوایی آن سمت خیابان دلم را مالش می داد، اما پا روی دلم گذاشتم و رو به حسنایی که معلوم بود چشم مادرش را دور دیده و خط چشمش را پررنگ تر کشیده و به قیافه اش صفا داده، گفتم: منوقدر این مدیون محبتات. نکن دختر. خندید و شال نازک لیمویی رنگی که روی ریختش انداخته بود را سعی کرد با کمی جلو کشیدن، از خطر نجات نجات دهد. – مهربونم دیگه…نمی تونم …

دانلود رمان نپنته

  • 10:40
  • 145  بازدید

دانلود رمان نپنته از مطهره نقی زاده

دانلود رمان نپنته از مطهره نقی زاده

دانلود رمان نپنته اثر مطهره نقی زاده با فرمت pdf و لینک مستقیم دانلود

خلاصه رمان نپنته

خدایا من بگم غلط کردم خوبه اصلا بزار کل امروز رو برات تعریف کنم یه غذایی دادی ما خوردیم کوفت هم باشه خوبه به قران. خلاصه که کل جریان رو به مامان خانم گل منهای اون قسمت مرتیکه الاغ تعریف کردم و اونم بالاخره کوفت که نه ولی اون ماکارونی خوشمزش رو خوردم. ماه بهمن هم تموم شد و ما تقریبا تموم کتابا رو انجام دادیم و به درخواست مدیر مدرسه دیگه نباید میرفتیم مدرسه تا بتونیم خودمون رو برای غول مرحله اخر یعنی کنکور آماده کنیم.

با اینکه زیاد اهل درس نبودم ولی واقعا وقتی توی این مرحله قرار میگیری احساس ترس و عقب موندن نسبت به بقیه باعث میشه به درس هم فکر کنی. ولی به خودم تا نیمه ماه اسفند استراحت دادم و از خودم قول گرفتم که از 15 اسفند مثل بچه آدم بشینم درس بخونم. هر چند که مادر جان کم کاری کرد و تا خود 15 اسفند بابت خونه تکونی از من کار کشید. +مامان زود باش دیگه من باید برگردم درس بخونماااا -باشه بابا حالا اینکه خیلی هم درس میخونی

مامااااان؟ … چرا داد میزنی دیونه … خلاصه که بعد از کلی بحث راه افتادیم خداروشکراره قشنگم تو راه اصلا اذیت نکردم و مامان و مامان بزرگش رو سالم و سلامت به مقصد رسوند. هر چند که هفته پیش بابت دوتا لاستیک جلویش نصف پولی که مامان به حسابم ریخته بود رو دادم و هنوز جاش میسوزه. به مقصدی که رسیدیم مامان مثل همیشه جلوتر از من راه افتاد من باید یه جای خیلی خوب رو برای شراره پیدا کنم که تا وقتی برمیگردیم آفتاب سوخته نشه

ماشین رو پارک میکنم و از ماشین میام بیرون که یه لحظه چشمم میفته به ماشین کناری و میبینم که بعله موقعیت تقسیم شانس من قسمت ته صف که هیچی اصلا نبووودم. لعنتی این جا چیکار همون ماشینی که نورش داشت کورم میکرد.خدایا کسی داخلش نباشه وگرنه برا بار دوم آبروم میره… آروم آروم نزدیک شدم تا از سمت شیشه عقبی داخل ماشین رو نگاه کنم و ببینم بله خداروشکرکسی توی ماشین نیست عقب عقب. کردم و دعا کردم که موقع برگشت این نره غول از این جا برداشته بشه اخه سفید هم شد رنگ ماشین باید مثل شراره من خوش رنگ باشه مشکییی.

دانلود رمان قصاص

  • 14:54
  • 25  بازدید

دانلود رمان قصاص | سارا حسینی

دانلود رمان قصاص | سارا حسینی

دانلود رایگان رمان قصاص اثر سارا حسینی با لینک مستقیم دانلود

و فرمت pdf

***

خلاصه ای از رمان قصاص

چقدر ناله کردی هاله ! صد بار بهت گفتم پیش من این ناله هاتو نکن اعصاب ندارم !

از اون گذشته تو که هر کاری میخوای می کنی دیگه

نمی فهمم چرا همیشه ی خدا از همه شاکی و گله داری ! هاله:

نه که تو نیستی! انگار من نمیدونم از لج مامانت هر روز به یه نفر نخ میدی ،

صفحه ی چتت ماشالله یک ثانیه هم خالی نمیمونه بس تو مجازی آنلاینی و این و اونو مخ میکنی !

بدون این که بهم بر بخوره میخندم: _اما مثل تو شاکی نیستم ، برای آینده ام امیدوارم

آهی میکشم و با حسرت ساختگی کلامم میگم :

_بالاخره شاهزاده ی سوار بر اسب سفید منم برای خوشبخت کردنم میاد .

به جای هاله صدای مردونه ای از بالای سرم میگه: _نبینم حسرت شوهر رو دلت…

شوهر میخوای در حد صفر ، نو و آکبند بالای سرت وایستاده.

نیم نگاه گذرایی به هاکان که برق چشم های آبی رنگش توی تاریکی خیلی خوب هویداست می ندازم،

چشم هاش شباهت زیادی به چشم های زیبای هاله داشت

. با طعنه میگم : _تو مرد زندگی نیستی

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان هانتر

  • 14:7
  • 175  بازدید

دانلود رمان هانتر | پرهام رسولی

دانلود رمان هانتر | پرهام رسولی

دانلود رایگان رمان هانتر اثر پرهام رصولی به صورت pdf با

لینک مستقیم دانلود

***

خلاصه ای از رمان هانتر

برگشت و با نگاه تیز و برنده ش، باعث شد نفس تو سینه م بمونه.

اما نه از ترس… بلکه چون داشتم زور میزدم و که از خنده جر نخورم…

صدای تیک خنده چند نفر باعث شد به سرعت سر به سمت بقیه بچرخونه و نفس همه حبس بشه از نگاه وحشیش.

اما من یاغی بودم و دلم می خواست بازم برینم بهش.

اوووف… خیلی حال می داد… برگشت و دوباره نگاهم کرد و گفت:

اتفاقا آشنا دارم اونجا… جا واسه کسایی که سندروم زبون بی قرار دارن و نمی تونن نگهش دارن تو حلقشون، زیاده.

ابرویی بالاانداخت و با حالت خاصی گفت: « بخاطر خواهرزاده م که اونجا کار می کنه، خیلی اعتبار دارم.

اگه بخوای می تونم سفارش کنم ثبت نامت کنن. »

اوه لعنتی… صدای انفجار خنده توی کلاس باعث شد عرق سرد روی تنم بشینه.

زنگ به صدا اومد و با خسته نباشید فتوحی، همه از جاهاشون بلند شدن و هرکس یجوری نگام می کرد.

اما من داشتم فتوحی رو نگاه می کردم که لبخند نداشت

اما نگاه از خودراضیش نشون می داد که از ریدمانش روی بنده راضیه

***

دانلود در ادامه مطلب

***

رمان ضمیر بی نهاد

  • 12:51
  • 89  بازدید

دانلود رمان ضمیر بی نهاد | ریحانه نصیری

دانلود رمان ضمیر بی نهاد | ریحانه نصیری

***

دانلود رمان ضمیر بی نهاد اثر ریحانه نصیری به صورت pdf

و لینک مستقیم دانلود

خلاصه ای از رمان ضمیر بی نهاد

هواپیما به آرومی روی زمین نشست و دل منم بالأخره آروم گرفت.

ساک دستی کوچکم رو برداشتم و با هیجان بسیار کمی که در وجودم رخنه کرده بود؛

همراه مامانم و بقیه مسافر‌ها از پلکان پایین اومدیم. لحظه‌ای که جلوی در خروج وایستادم باد خنکی صورتم رو نوازش کرد.

مانتوی مشکیم رو جمع کردم کمی سردم شده بود. هوای سرشار از خفگی و گرفتگی و وارد ریه‌هام کردم.

پاییز، بوی ماه مهر، بوی بازگشایی مدرسه‌ها رو میده؛ ایلیا‌ی من هم قرار بود به مدرسه بره ولی نشد.

چه خواب‌هایی که براش ندیده بودم.

چه رویاهایی که براش نبافته بودم. به دنبال مامانم راه افتادم.

زیر چشمی به صورت شاد و خندونش که کمی ناراحتی پشتش پنهون بود نگاه کردم،

رمان عاشقانه با دست‌های باریک و اندام ریزش ساک رو همراه خودش می‌کشید،

وقتی کنارش می‌ایستادم کمی ازش بلندتر بودم. شال سفیدی که سرش کرده بود به پوست سفیدش می‌اومد.

با صورتی خندون سمتم برگشت.
مامان: آقای صالحی قراره بیاد محسن کار داشت.

***

دانلود رمان در ادامه مطلب

عاشقانه

عکس کیوت دخترونه مخصوص پروفایل

مجموعه ای از عکس های کیوت دخترونه جدید خاص و زیبا مخصوص پروفایل واتس اپ تلگرام و اینستاگرام

برای دیدن عکس ها کلیک کنید

من را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید