نوشته های عاشقانه

رمان های صبا طهرانی,

ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
کانال پول داغ بورس | فیلتر پول داغ 0 1694 mohammad
فیلتر کد به کد حقیقی به حقوقی | خروج پول حقیقی 0 368 mohammad
فیلتر کد به کد حقوقی به حقیقی | ورود پول حقیقی 0 291 mohammad
فیلتر سرانه خرید حقیقی دو برابر سرانه فروش حقیقی 0 364 mohammad
فیلتر اردر ترس در بورس 0 240 mohammad
فیلتر اردر حمایتی در بورس 0 281 mohammad

رمان هاریکا

  • 22:01
  • 821  بازدید

دانلود رمان هاریکا نویسنده صبا طهرانی

دانلود رمان هاریکا نویسنده صبا طهرانی

قسمتی از رمان هاریکا

به تقویم نگاهی کردم و پرتش کردم. نگاهی به‌ پرستار کردم که لبخندی زد.

– حالت بهتره عزیزم؟

لبخند غمگینی زدم و گفتم:

– خوبم.

سری تکون داد و گفت:

– اون آقایون بیرونن هنوزم نمی‌خوای بیاین داخل؟

سرم رو به علامت نه تکون دادم که سری تکون داد. دیگه هیچی واسه از دست دادن ندارم.

اشک تو چشمام پر شد و به قابی که من و بچه‌ها کنار هم بودیم زل زدم. رمان نگاهی به ویلچر کردم و با سعی و تلاش روش نشستم و پاهام رو با دستم جابه‌جا کردم.

در اتاق رو باز کردم و نگاهی به اطراف کردم. با دیدنشون که یه گوشه‌ از بیمارستان نشستن کمی ویلچر رو عقب بردم. با دیدنش که سرش رو میون دستش‌هاش گرفته بود، دلم لرزید. بغض کرده نگاهش کردم که سرش رو بالا اُوُرد و نگاهم کرد.

قطره اشکم سرازیر شد و به سرعت مسیر رو عوض کردم و از سالن بیرون زدم. رمان عاشقانه صداش توی گوشم پیچید.

رمان تیتراژ آخر زندگیم

  • 19:40
  • 573  بازدید

دانلود رمان تیتراژ آخر زندگیم نویسنده صبا طهرانی

دانلود رمان تیتراژ آخر زندگیم نویسنده صبا طهرانی

قسمتی از رمان تیتراژ آخر زندگیم

حقوق ماهانه‌ام رو گرفته و با ذوقی وصف ناپذیر مشغول شمردنش شدم.
– صحرا جان می‌خوای از فردا شیفتت رو کمتر کنی؟
تمام ذوقم در لحظه فروکش کرد. ترس در چشمانم دوید و نگاه دودو زده‌م رو از مقنعه‌ش به صورتش سوق دادم.
– من کاری کردم که می‌خواین اخراجم کنین؟
نگاه مهربانش رو به صورت رنگ پریده‌م دوخت و با لحن مادرانه‌ای که رنگش برام نا‌آشنا بود، گفت:
– نه عزیزم! درست نیست دختر مجرد و خوشگلی مثل تو تا این وقت شب کار کنه.
نفس آسوده‌م رو رها کردم و رمان عاشقانه با لبخند نصفه نیمه‌ای گفتم:
– شما که بیشتر از هرکسی می‌دونی من چقدر به این کار نیاز دارم! دخل شب بیشتر از صبحه.
نگاهش رو پایین انداخت و مشغول بررسی حساب و کتاب شد:
– به من مربوط نیست گلم! این فقط یه نظر بود. حالا هم زودتر برو خونه دیر وقته.