نوشته های عاشقانه

نام رمان: سالتو نویسنده: مهدی افروزمنش موضوع: معمایی,اجتماعی تعداد صفحه: 208 حجم رمان: 12.85 Mb منبع و ویراستار: رمان بوک ******** دانلود رمان سالتو اثر مهدی افروزمنش به صورت pdf دانلود با ل

ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
مشکل در نصب ویندوز ارور 0x70080017 و رفع خطا 0 2 mohammad
علت باز نکردن درب بازکن آیفون صوتی الکتروپیک 0 10 mohammad
بهترین جمله برای مخ زنی چیه؟ 0 18 mohammad
انتشار رمان در اینترنت - سایت اشتراک گذاری رمان 0 17 mohammad
قالب انجمن رزبلاگ ریسپانسیو واکنشگرا 0 43 mohammad
فروش دامنه بورس خلیفه | بورس خلیفه 0 43 mohammad

رمان سالتو

  • 15:38
  • 42  بازدید

دانلود رمان سالتو + مهدی افروزمنش

دانلود رمان سالتو + مهدی افروزمنش

دانلود رمان سالتو اثر مهدی افروزمنش به صورت pdf

رمان سالتو

خلاصه ای از رمان:

زانوهام می سوخت و سفیدی پام را پشنگه های خون قرمز کرده بود.

از ناخن پای راستم هم انگار که شیر خراب باشد خون چکه می کرد و نمی دانستم نگاهش کنم یا نه.

نمی خواستم سرم را بلند کنم. دلایل خودم را داشتم؛ از همه مهم تر غرورم بود و چشم های قرمزشده ام،

یکهو صدایی داد زد «بيا نادر، پیداش کردم؛ این جاست.»

بم بود و جذاب، از آنهایی که انتظار داری از رادیو بشنوی،

نه از توی دستشویی نمور گند گرفته یک سالن ورزشی زهواردررفته. باز هم سرم را بلند نکردم

شاید دست شویی را پیدا کرده بودند و شاید هم منظورشان کس دیگری بود.

به هیچ وجه منتظر کسی نبودم و حتم به یقین کسی هم پی من نمی گشت.

چند ثانیه ای صدایی نیامد. بعد در آهنی جیغی کشید و بازتر شد.

دومی رسیده نرسیده گفت «پسر، تو معرکه…»

ادامه جمله اش را خورد و بهت زده گفت «سيا، این چرا این شکلیه؟»

باید سرم را بلند می کردم، با اشک چشمهام تار می دیدم شان

دومی مرد چهارشانه قد کوتاهی بود که موش را به دقت یک جراح از چپ به راست شانه کرده بود و کنارش سیا بود،

با یک پالتو نخودی رنگ و کفش هایی که کثافت های سقف را مثل آینه نشان می داد.

قد بلند و موی نقره ای کوتاه داشت که بالای صورت کشیده اش مرتب شده بود.

سیا چیزی نمی گفت، دوروبرم را نگاه کردم، سه نفر بودیم. دیگر شکی نداشتم که به خاطر من آن جا بودند

نادر دستش را که به بینی اش بود برداشت و آمد سمتم جلوم چمباتمه نشست،

انگار سال هاست می شناسدم دستش را روی شانه ام گذاشت و طوری پرسید «مربیت کیه بچه؟»

که فکر می کردی مجبوری جوابش را بدهی. عطرش کمی ہوی گه دست شویی را پس زده بود.

جواب ندادم. حال حرف زدن نداشتم. فقط نگاهش کردم.

بعد دست بردم ساک دستی پلاستیکی ام را برداشتم تا قبل هر اتفاق دیگری بزنم بیرون.

با من بلند شد و باز پرسید «مربیت کیه؟» تو گویی آسمان دهن باز کرده و من و او افتاده بودیم

بر آن موزاییک های جرم گرفته که وظیفه ازلی ابدی انسان را انجام دهیم؛ گفت و گو.

او سؤال بپرسد و من جواب بدهم. بی حوصله گفتم «مربی؟ مربی چی؟»

گلف که نیومدی، داشتی کشتی می گرفتی دیگه!» خوشم آمد. گفتم «مربی ندارم.»

*****

برای دانلود رمان به ادامه مطلب مراجعه کنین

*****

عاشقانه

عکس کیوت دخترونه مخصوص پروفایل

مجموعه ای از عکس های کیوت دخترونه جدید خاص و زیبا مخصوص پروفایل واتس اپ تلگرام و اینستاگرام

برای دیدن عکس ها کلیک کنید

من را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید