نوشته های عاشقانه

دانلود رمان های عاشقانه و احساسی اجتماعی ترستاک مذهبی سیاسی پلیسی بدون سانسور و با لینک مستقیم, دانلود رمان به صورت pdf دانلود رمان های جدید و به روز

ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
کانال پول داغ بورس | فیلتر پول داغ 0 2044 mohammad
فیلتر کد به کد حقیقی به حقوقی | خروج پول حقیقی 0 442 mohammad
فیلتر کد به کد حقوقی به حقیقی | ورود پول حقیقی 0 343 mohammad
فیلتر سرانه خرید حقیقی دو برابر سرانه فروش حقیقی 0 432 mohammad
فیلتر اردر ترس در بورس 0 288 mohammad
فیلتر اردر حمایتی در بورس 0 339 mohammad

رمان چند کام حسرت

  • 13:04
  • 530  بازدید

دانلود رمان چند کام حسرت نویسنده اسماء نادری

دانلود رمان چند کام حسرت نویسنده اسماء نادری

قسمتی از رمان چند کام حسرت

از جام بلند شدم و پوزخندی بهش زدم. به طرف آشپزخونه رفتم خدا رو شکر تنها خوبی این کارم، همینه که قهوه درست کردن رو با انواع قهوه‌سازها به خوبی یاد گرفتم. دوتا ماگ از داخل کابینت برداشتم. لعنتی چرا دوتاش هم‌رنگه حالا چطور تشخیص بدم؟

آهان! مال اون رو تو دست راستم، قهوه سالم هم برای خودم تو دست چپ. شیشه کوچیک حاوی دارو رو از تو لباسم بیرون اُوُردم. زیر چشمی یه نگاه به پسره انداختم چشم‌هاش رو بسته بود. مقدار زیادی از دارو رو ریختم داخل ماگ و آروم با یه قاشق هم زدم.

با لبخند مصنوعی رو لب‌هام ماگ‌ها رو تو دستم گرفتم؛ ولی حین برداشتن فراموشم رمان شد کدوم رو دارو ریختم. ماگ‌ها رو، روی میز عسلی گذاشتم. تصمیم گرفتم بهشون لب نزنم. پسره با خستگی چشم‌هاش رو باز کرد.

ماگ رو برداشت، یه قلوپ ازش خورد و من با چشم‌های ریز شده بهش دقیق شدم. یهو بهم زل زد که هول شدم و لبخند کج‌وکوله‌ای زدم که گفت:
– بخور تو هم؛ رمان عاشقانه وگرنه من هم نمی‌خورم هانی.
ماگ رو گذاشت روی میز مثل یه بچه تخس گفت:
– شیدا مثل قدیم با هم مسابقه بدیم؟
انگشتم رو گوشه لبم که پریسنگ نگینی داشت، کشیدم.

رمان قرار نبود

  • 19:06
  • 664  بازدید

دانلود رمان قرار نبود نویسنده هما پور اصفهانی

دانلود رمان قرار نبود نویسنده هما پور اصفهانی

خلاصه رمان قرار نبود

جلوی ساختمان بلند شرکت مانی ایستادم اوووه کی میره این همه راهو! بار اولی بود که میومدم شرکتش هیچوقت دوست نداشتم پامو تو محیط های مردونه بذارم می‌دونستم که شرکت مانی هم تمام کارکنانش مرد هستن حتی منشیش! خوش به حالا آتوسا با این شوهرش هیچوقت خیالش ناراحت نمیشد شوهرش با منشیش بریزه رو هم یا اینکه کارمندای شرکت براش عشوه شتری بیان و… از پله ها بالا رفتم و جلوی آسانسور ایستادم دفتر مانی طبقه چهارم بود. از آسانسور که اومدم بیرون جلوی در قهوه ای رنگی که

روش نوشته شده بود: دفتر مدیر كل مدیر عامل و معاونان ایستادم. به به کجا هم قرار بود رمان برم قاطی رئیس روسا. نگاهی به ظاهر خودم کردم مانتوی قهوه ای… شلوار کتون مشکی شال قهوه ای کیف و کفش قهوه ای می‌دونستم که تیپم مقبوله دستم را روی زنگ گذاشتم و فشردم چیزی طول نکشید که پیرمرد مو سفیدی در را گشود و با دیدن من پرو پرو گفت: بفرمایید؟ گفتم: می‌تونم بیام تو؟ -با کی کار دارین؟ -با آقای مانی ستوده… – وقت قبلی دارین؟! اه انگار وزیرو می‌خوام ببینم این کیه دیگه؟ منشیشه؟ گفتم:

-نخیر. در حالی که داشت درو می‌بست گفت: شرمنده خانم بدون وقت قبلی نمیشه.

رمان جانان من باش

  • 14:53
  • 1007  بازدید

دانلود رمان جانان من باش نویسنده شکوفه فدیعمی

دانلود رمان جانان من باش نویسنده شکوفه فدیعمی

قسمتی از رمان جانان من باش

من و خانوم فرزادی به سمت دفتر کارمندان رفتیم که خانوم فرزادی با در زدن هر دومون وارد دفتر شدیم. با ورود ما همه‌ی سرها به سمتمون برگشت.

با دیدن دفتر بزرگی که حدوداً چهار تا میز و کامپیوتر جداگانه‌ای داشت رمان. زیر لب «اولالاای» گفتم و بی‌اراده لبخندی روی لبم نشست. چیدمان لاکچری دفتر همراه با چاپ‌گر و کلی وسایل مختلف برای من خیلی لذت‌بخش بود. با همون لبخند روی لبم دوباره نگاهی به اطراف دفترشون کردم. قفسه‌ی بزرگی چوبی که پُر از پوشه‌های رنگ‌رنگی توی چیده بودن به همراه یک آب‌سرد‌کن گوشه‌ی دفترشون و تابلوی طلایی رنگی با تصویر جنگل سرسبز روی دیوار نصب شده بود.

خانوم فرزادی رو به دو کارمند دختر و دو کارمند پسری که پشت میز کامپیوتر نشسته بودند کرد و با لبخند گفت:

– بچه‌ها! ایشون خانوم جانان توکلی عزیز ما هستند. کارمند جدید و دختر گل آقای توکلی!

رمان بهشت تو بمالم

  • 16:08
  • 31406  بازدید

دانلود رمان بهشت تو بمالم pdf 

دانلود رمان بهشت تو بمالم pdf 

رمان بهشت تو بمالم pdf با لینک مستقیم و بدون سانسور

دانلود رمان های جدید و عاشقانه و احساسی

رمان بهشت تو بمالم با لینک مستقیم و فرمت pdf

رمان چند دقیقه دلت را آرام کن

  • 21:36
  • 9079  بازدید

دانلود رمان چند دقیقه دلت را آرام کن pdf نویسنده سید مهدی بنی هاشمی

دانلود رمان چند دقیقه دلت را آرام کن pdf نویسنده سید مهدی بنی هاشمی

قسمتی از رمان چن دقیقه دلت را آرام کن

داشتم پله های دانشگاه رو بالا میرفتم که یه آگهی دیدم با عکس گنبد
که روش زده بود :
.
اردوی زیارتی مشهدمقدس ؟
.
چشمم چهار تا شد ؟
.
یکم جلوترکه رفتم دیدم زده
.
ازطرف بسیج دانشجویی ؟
.
اولش خوشحال شدم ولی تاخوندم ازطرف بسیجیه جوری شدم ؟
.
گفتم ولش کن بابا کی حالداره با اینا بره مشهد ؟
.
خودم بعدامیرم
.
معلوم نیست کجا میخوان رمان ببرن و غذاچی بدن ؟
.
ولی تا غروب یه چیزی تو دلم تاپ تاپ میکرد ؟

رمان آغوش خالی

  • 13:32
  • 1801  بازدید

دانلود رمان آغوش خالی نویسنده زهرا قلنده

دانلود رمان آغوش خالی نویسنده زهرا قلنده

خلاصه رمان آغوش خالی

ساعت 12 ظهر بود که با غرغرای مامان بیدار شدم تو تابستونم ول کن نبود. کلافه رو تخت نشستم مامان چته اخه؟ چرا نمیزاری بخوابم؟ تو چهارچوب در ایستاد: پف کردی اینقد خوابیدی بچه پاشو! صورتمو دست کشیدم و به پنجره ی اتاقم نگاه کردم. اواخر مرداد ماه بود و هوا به شدت گرم بود. این البرز چطور هر روز تو هوا تمرین می‌کرد و اخر سر هم اونقد تمیز و مرتب میزد بیرون؟ یکی زدم تو سر خودم… خب معلومه احمق جون…. دوش میگیره و میزنه بیرون. یارو با اون همه دک و پز میخوای این چیزا براش مهم نباشه؟

از تختم دل کندم و یه راست سمت حموم….. دوش کوتاهی گرفتم و طبق معمول موقع سشوار کشیدن موهام دیگه گریم در اومده بود. خیلی بلند بودن و هر بار میگفتم میخوام کوتاهشون کنم و باز پشیمون میشم. عاشقشون بودم… از اون گذشته بابا عاشق موهام بود. رمان عاشقانه همیشه خودش شونشون میزد و میبافتشون. با ابرسان پوستمو مرطوب کردم و زدم بیرون. -مامان گشنمه. نگاهی بهم انداخت: میزو بچین تا ناهارو بکشم تو دو روز دیگه شوهر کنی میخوای چیکار کنی؟ نیشم باز شد: هیچ مردی نمیاد

خودشو بدبخت کنه فعلا که یکی خدا زده پس کلش و اومده. دوتا بشقاب گذاشتم رو میزو مامان اومد سراغ غذا که گفتم: اونو که شک نکن خدا زده. وگرنه ادم سالم از من خوشش میاد؟ تیز نگاهم کرد: چرا رو خودت عیب میذاری بچه؟ کی اخه تو خوشگلی به پای تو میرسه؟ خر ذوق شدم: جدییی؟ -حالا لوس نکن خودتو…. فقط تو رو خدا ابروی مارو جلو این پسره نبر بخدا هیچ اجباری نیست که جواب مثبت بدی فقط به فکر ابرو و اعتبار خانوادت هم باش. گونشو محکم بوسیدم: چشم مامان جونم

رمان اخم نکن سرگرد

  • 21:32
  • 3484  بازدید

دانلود رمان اخم نکن سرگرد نویسنده معصومه بزرگپور

دانلود رمان اخم نکن سرگرد نویسنده معصومه بزرگپور

خلاصه رمان اخم نکن سرگرد

 آیسا دختر یتیمی‌است که به همراه دو دوست صمیمی خود به فرزندی گرفته می‌شود.با ورود به خانه‌ی جدیدی که پدر خوانده‌اش برایشان در نظر گرفته است، نادانسته پایش را وسط اتفاقاتی می‌گذارد که پرده از روی گذشته تیره و تارش برمی‌دارد.روی خیلی غیراتفاقی، از شغل پدرخوانده‌اش باخبر می‌شود… و شاید همین شغل مسبب اصلی روشن شدن دلیل فروپاشی خانواده قبلی و حقیقی‌اش است!

وای دخترها، چقدر لوسین! مهم نیست توی گذشته چه اتفاق‌هایی افتاده. مهم الانه! نه چیزی که خیلی وقته تموم شده. شما باید الان خوش باشین. نباید توی حسرت گذشتتون بسوزین. یالا، سریع بلند شین بربم حیاط، سریع!

پوفی کشیدم و از جام بلند شدم.

با هم به سمت حیاط رفتیم.حیاط پرورشگاه، پر از گل‌های رنگارنگ بود.

دقیقا همونطور که دوست داشتم.دانلود رمان جدید مثل چیزی که توی رویاهام بود.

مثل توی رویاهام خوشبو!مثل توی رویاهام خوش‌رنگ!

اما واقعا جای یه چیزی خالیه.جای چیزی که این‌ روز‌ها خیلی به محبتش نیاز دارم.

جای کسی که سرم‌رو روی پاش بذارم و اونم موهام‌رو نوازش کنه.

واقعا جاش خالیه!حس اون جای‌خالی خیلی اذیتم می‌کنه!

حسی که درک کردنش، فقط تجربه کردنشه!حسی که… هی آیسا! اونجا رو!

با صدای آیلار از فکر بیرون اومدم‌و به سمتی که اشاره کرد، نگاه کردم.

یه مردی که خط اتو کت‌و شلوارش‌رو با این‌که دور بودیم، می‌تونستیم ببینیم، از در وارد حیاط شد.

رمان پرواز ققنوس

  • 14:17
  • 654  بازدید

دانلود رمان پرواز ققنوس نویسنده شمیم حسینی

دانلود رمان پرواز ققنوس نویسنده شمیم حسینی

خلاصه رمان پرواز ققنوس

مریم یک دانشجوی ادبیات موفق است در یک محیط خانواده گرم در دهه سی شمسی می‌باشد که در حال فکر کردن به خواستگاری دوست برادرش است که به پیشنهاد استاد دانشگاهش برای مدت کوتاهی تدریس در یکی از مدارس شهر شیراز رو قبول می‌کند و شرط پدرش برای رفتن او سکونت در خانه دوست قدیمی پدرش می‌باشد.

“آینده، غریب‌ترین واژه
مرموزترین کلمه
و ناشناخته‌ترین کلمه برای بشره
اما آینده سر آغاز هزار زندگیست
سرانجام هزار آرزو
و نتیجه هزاران خواستن است
آینده آبستن هزار اتفاق است
و انسان مشتاق به دانستن آن
اما امان از روزی که رمان عشق بشود آینده
حال حتی خود آینده نخواهد دانست
چه به تو می گذرد”
یک ساعتی بود که استاد راد داشت تدریس می‌کرد و من تموم حواسم به شعری بود که داشت تحلیل می‌کرد و هر از گاهی با وسواس خاص خودم نکته‌هایی رو تو جزوه پیش روم یادداشت می‌کردم. شعرش از حافظ بود، منم شیفته حافظ و ظرافت غزلیات زیباش! چه‌قدر عاشقانه

رمان از پیش باخته

  • 13:30
  • 610  بازدید

دانلود رمان از پیش باخته نویسنده زهرا.ا.ا.د

دانلود رمان از پیش باخته نویسنده زهرا.ا.ا.د

قسمتی از رمان از پیش باخته

گاهی آن‌قدر زندگی سخت و غیرقابل پیش‌بینی می‌شود که شرم معنی واقعی‌اش را از دست می‌دهد. شاید اگر یک سال پیش بود، افسون با دیدن اسم «جواد» بر روی صفحه‌ی گوشی‌اش از جا می‌پرید، حرص می‌خورد و بعد با شرمندگی تماس را جواب می‌داد؛ رمان اما در این یک سال همه چیز آن‌قدر سریع تغییر کرده بود که افسون به راحتی و بدون هیچ عذاب وجدانی چشم از صفحه گوشی گرفت و بدون توجه به تماس، به صفحه‌ی کامپیوتر مقابلش چشم دوخت.
همان‌طور که چشم به صفحه دوخته بود، دستش را دراز کرد و فنجان چایی سرد شده را برداشت که نیم ساعت پیش آبدارچی‌ آورده بود. هم‌زمان با روشن شدن دوباره‌ی صفحه گوشی و نمایان شدن دوباره اسم «جواد»، آقای میرعلایی، سرپرست گروه وارد اتاق شد و خطاب به سه کارمند داخل اتاق گفت:
– نیم ساعت دیگه جلسه داریم. رمان عاشقانه داخل اتاق کنفرانس.
قبل از رفتن، با نگاه کوتاهی به افسون ادامه داد:
– خانم کاشانی! سعی کنید سر وقت سر کار باشید. ملت معطل شما نیستن.
افسون سرش را به معنی «باشه» تکان داد. این مسئله آخرین چیزی بود که افسون به آن اهمیت می‌داد. چشم از میرعلایی گرفت، گوشی را چرخاند به گونه‌ای که صفحه‌اش رو به میز باشد.

رمان جاده سرنوشت

  • 13:22
  • 780  بازدید

دانلود رمان جاده سرنوشت نویسنده شبنم آهنین جان

دانلود رمان جاده سرنوشت نویسنده شبنم آهنین جان

خلاصه رمان جاده سرنوشت

رمان جاده سرنوشت عسل تک دختر خانواده عاشق دکتر جراحیش می شود و نامزد می کنند اما دخترخاله اش از روی حسادت این اجازه را نمی دهد و سعی می کنند با روش های دخترانه‌اش عشق عسل را از چنگ او بگیردزندگی عسل به طور کل خراب می شود و با یک اشتباه همه چیز تغییر می کنند

آشنا شدن با وسایل کامپیوتر و کار کردن باهاش با من اما در مورد نامزدت بهت بگم الان دو ساله دنبال کاری و کسی استخدامت نمیکنه با توجه به اینکه کسی مثل من اخلاق تو رو به خوبی نمیشناسه بهتره قبول کنی در آمدش خیلی خوبه و اینکه از بیکاری در میای

از جایم برخاستم و گفتم:متأسفم ولی نمیتونم قبول کنم خیلی ممنون که به فکر من بودی و اینکه حواست به من هست اما واقعاً برام میشه دردسر

اخم های ساسان غلیظ تر شد و گفت:هر طور راحتی

از میز دور شدم که گارسون با دیدن رفتن من صدایم زد که از روی اجبار به سمت او برگشتمخانم قهوتون؟

لبخندی زدم و گفتم:دیر اوردی باید برم

اجازه ی صحبت کردن به گارسون ندادم و با قدم های بلند از کافی شاپ بیرون آمدم.