نوشته های عاشقانه

دانلود رمان های عاشقانه و احساسی اجتماعی ترستاک مذهبی سیاسی پلیسی بدون سانسور و با لینک مستقیم, دانلود رمان به صورت pdf دانلود رمان های جدید و به روز

ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
علائم خرابی و تست شارژر موتور سیکلت 0 15 mohammad
تبدیل شارژر پنج سیم به چهار سیم موتورسیکلت 0 10 mohammad
دانلود فیلتر شکن پرسرعت و قوی اندروید vpn for android 0 66 mohammad
کانال تلگرام سیگنال vip بورس رایگان 0 26 mohammad
فیلتر ورود پول هوشمند بورس 0 19 mohammad
فیلتر شناسایی سهام مستعد رشد و شارپی در بورس 0 37 mohammad

رمان ترانه دوری

  • 13:51
  • 9  بازدید

دانلود رمان ترانه دوری نویسنده t.sh

دانلود رمان ترانه دوری نویسنده t.sh

قسمتی از رمان ترانه دوری

توی مبل فرو رفتم و با کنترل مشغول جا‌به‌جایی کانال‌های تلویزیون شدم.

یکی از یکی حوصله‌سربرتر! خب منطقی بود ساعت چهار صبح هیچ کانالی فیلم و برنامه جذابی پخش نمی‌کنه وقتی مخاطبی وجود نداره!

همه که مثل من دچار بی‌خوابی نیستند. بی‌خوابی‌ای که به خاطر پیشنهاد اون کار به سرم زده بود.

تلویزیون رو خاموش کردم و توی گوگل اسم مسیح کاویانی رو سرچ کردم. لحظاتی به خاطر کندی نت طول کشید اما اون لحظات به اندازه سال‌ها برای من طول کشید.

اسم همون بود اما آیا واقعا خودش بود؟ واقعاً اون‌قدر بزرگ و معروف شده که بخوان مستند زندگیش رو بسازن؟ همون مسیح کوچولویی که با گریه از بغلم جدا شد؟ همون مسیحی که… .

رمان لمس سرنوشت

  • 13:27
  • 26  بازدید

دانلود رمان لمس سرنوشت نویسنده زهرا سعیدی

دانلود رمان لمس سرنوشت نویسنده زهرا سعیدی

قسمتی از رمان لمس سرنوشت

جلوی آینه قدی ایستادم و به انعکاس چشم‌هام تو آینه زل زدم؛ بعد از چند لحظه با انزجار رو از آینه گرفتم و به میز آرایش مشکی رنگی که کنار آینه قدی بود، تکیه دادم و پوزخندی ناخونده مهمون لب‌هام شد.
با صدای بلند رهام که صدام می‌کرد تکیه‌ام رو از میز آرایش گرفتم و از اتاق بیرون اومدم، در چوبی اتاق رو بستم و از راهرویی که پر از تابلوهای معرق‌ کاری که هنر دست بابا بود عبور کردم و وارد پذیرایی شدم، رو به رهام گفتم: من حاضرم.
رهام همون‌ جور که کت زمستونیش‌ رو می‌پوشید از جاش بلند شد رمان عاشقانه و بی‌حرف سمت در ورودی رفت و بعد از پوشیدن کفش‌هاش از خونه خارج شد.
پشت سرش رفتم و در حالی که زیپ نیم‌بوتم رو می‌بستم گفتم: دیرت نشه یه وقت؟ اگه دیر میشه با تاکسی میرم.
با قدم‌های بلندی سمت ماشین رفت و در حالی که سوار میشد گفت: نگران نباش دیرم نمیشه.
شونه‌ای‌ بالا انداختم و سوار زانتیا مشکی رنگ رهام شدم.
با خروج از حیاط با سرعت به سمت خیابون ولیعصر رفت؛ بعد از تقریبا یک ربع معطلی تو ترافیک به دانشگاه رسیدیم و رهام ایستاد، بعد پیاده شدنم با تک بوقی از جلوی چشم‌هام محو شد.
خیره‌ به مسیری که رفت، آروم لب زدم: آخر با این وضع رانندگی یه بلایی سرت میاد!
روی پاشنه پا چرخیدم و به سر در دانشگاه چشم دوختم.

رمان چیزی تا طلوع نمانده

  • 20:31
  • 14  بازدید

دانلود رمان چیزی تا طلوع نمانده نویسنده کیمیا میرزایی

دانلود رمان چیزی تا طلوع نمانده نویسنده کیمیا میرزایی

قسمتی از رمان چیزی تا طلوع نمانده

با حس سردردی طاقت‌فرسا و عذاب‌دهنده چشمانم را باز کرده و نو‌ک‌انگشتانم را برای کاهش دردم، روی پیشانی‌ داغ و تب‌کرده‌ام فشار می‌دهم. دیشب حتی ثانیه‌ای چشم روی هم نگذاشتم و همین هم دلیلی ست بر سردردهای متعدد و کشنده‌ام.

حتی نتوانستم پاهایم را حرکت داده و از اتاق‌کار به اتاق‌خوابم بروم.با صورتی مچاله‌شده از درد، دستم را دراز می‌کنم و موبایلم را از روی میز برمی‌دارم. دیروز به خودم قول داده بودم دیگر بهش زنگ نزنم؛ اما گویی رفاقت چندین و چند‌ ساله‌مان آن‌قدر در دلم ریشه دوانده که این دعواها و بحث‌های کوچک نتواند من را از بودن با او محروم سازد.

مشکل از من است که با این شک‌های بی‌موردم دل رفیقم را می‌شکنم. شماره‌اش را از حفظ می‌گیرم و موبایل را مقابل گوشم قرار می‌دهم. یک بوق… دو بوق… به سومین بوق نمی‌رسد که صدایش در گوشم می‌پیچد. لبخند می‌زنم. او هم دلتنگ بوده!

– سلام.

جواب سلامش را نمی‌دهم و بدون این‌که ذره‌ای از غرورم بکاهم، با لحنی دستوری می‌گویم:

– زود باش بیا پیشم فربد. حالم خوب نیست.

منتظر جوابش نمی‌مانم و تماس را قطع می‌کنم. می‌دانم که تا پنج‌ دقیقۀ دیگر خودش را به خانه‌ام می‌رساند.

رمان کوتاه مشهور

  • 0:17
  • 17  بازدید

دانلود رمان کوتاه مشهور نویسنده یهدا رضایی (یگانه)

دانلود رمان کوتاه مشهور نویسنده یهدا رضایی (یگانه)

قسمتی از رمان کوتاه مشهور

باس نفرت‌انگیز را با روپوش تیره‌ی خودم تعویض کردم و به جانب سیما بازگشتم. به محض جا گرفتن در فضای امن اتومبیل سیگاری آتش زدم و عمیق پک گرفتم.
سیما نگاهی شماتت‌بار حواله‌ام کرد و با دلخوری به سخن آمد:
– کِی می‌خوای سر عقل بیای ساقی؟ زندگی تو زیر ذره‌بینه، این رو درک می‌کنی دختر؟
اهمیتی نداشت؟ داشت. زمانی که تمامم را باخته بودم و شغلم نوید زیستن می‌بخشید.
سیگار را از پنجره‌ی دودی و نیمه‌باز اتومبیل به بیرون پرت کردم و خیره‌ی روبه‌رو شدم. رمان عاشقانه اگر به چنین ذلتی تن داده بودم برای فراموش کردن گذشته‌ام بود. گذشته‌ای که آرامشم را در کمال بی‌رحمی می‌بلعید.

رمان من خیالی

  • 14:59
  • 5  بازدید

دانلود رمان من خیالی نویسنده مائده حاجی حسینی

دانلود رمان من خیالی نویسنده مائده حاجی حسینی

قسمتی از رمان من خیالی

با قدم‌هایی آهسته و شمرده‌شمرده به طرف لبه‌ی پنجره‌ی اتاقش قدم برداشت؛ پرتوهای نازکی از نور خورشید روی فرش گلبهی رنگ که با کاغذ دیواری‌های اتاق هم سِت بود؛ افتاده بود و یک روشنایی آرامش‌بخش و ملایم به فضا بخشیده بود.
اما چه فایده که سایا از این یک‌نواختی و روزهایی که اندک تفاوتی در فردا و امروزش مشاهده نمی‌شد بیزار بود!
دستش را دراز کرد و پنجره‌ی متوسط اتاق را کامل باز کرد؛ باد ملایمی موهای قهوه‌ای رنگ و لختش که انتهای آن‌ها کمی هم حالت‌دار بود را نوازش کرد؛ نفس عمیقی کشید؛ به کوچه‌ی خلوت و ساکت همیشگی چشم دوخت.
طولی نکشید که چشمش به جلد فیروزه‌ای رنگ کتابی که روی لبه‌ی پنجره قرار داشت افتاد؛ لبخند کم‌ رنگی کنج لبش نشست؛ دست به کار شد و به زحمت روی لبه‌ی پنجره نشست و کتاب را لابه‌لای انگشتان کشیده‌اش قرار داد.
پلک‌هایش را روی هم گذاشت و چشمانش را بست؛ چهره‌ای متمرکز به خود گرفت. چهره‌اش طوری شده بود که هر کس او را از دور می‌دید فکر می‌کرد در حال کار کردن یوگا است!
بعد از چند ثانیه آهی کشید و با صدای دخترانه و لطیفش زمزمه کنان گفت:
– وای! فلور…تو نباید اون حرف‌ها رو بهش می‌زدی. اون به تو وفادار بود؛ آ…آخه اون عاشق تو بود. چرا باهاش این کارو کردی؟
چشمانش را که حالا حس گرفته بودند باز کرد و جا جای اتاقش را از نظر گذراند.

رمان دلبر کفرستان

  • 13:52
  • 33  بازدید

دانلود رمان دلبر کفرستان نویسنده راحانّا (حنانه .س)

دانلود رمان دلبر کفرستان نویسنده راحانّا (حنانه .س)

خلاصه رمان دلبر کفرستان

دیری نپایید تا به‌خوبی دریابد در آن هیچستان هیچ راهی نیست به‌سوی هیچ و در مقابل آن همه هیچ، هیچ را نمی‌شود از پیچ گذراند.

خُلق تنگ بود و آن‌جا نیز. نفس نیز، تمام دنیا و راه‌های پیشِ رو نیز…

زانوی راستش را کمی بالا و پایین برد تا از سالم بودنش اطمینان حاصل کند. رمان عاشقانه باید می‌توانست با تکیه بر آن بدود. چیزی به قرار معین‌شده نمانده بود.

هردو پایش از شدت بی‌تحرکی گز گز می‌کردند و خواب رفته‌ بودند؛ اما چشم‌های ساهرش مایل به بیداری‌ بودند و گوش‌ها همچنان مستعد و مستمع برای سمع سطری چون “بازگشتم، بمان تا نجاتت دهم”.

لب‌های خشک و کبودش را با زبان تر کرده و زیرلب به شماردن ثانیه‌ها ادامه داد. هنوز پنج ساعت هم از رفتنش نگذشته و کو تا گذر از سیاهی شب؟! 

رمان کوتاه انتظار

  • 13:58
  • 16  بازدید

دانلود رمان کوتاه انتظار نویسنده یهدا رضایی (یگانه)

دانلود رمان کوتاه انتظار نویسنده یهدا رضایی (یگانه)

قسمتی از رمان کوتاه انتظار

تا جاگیری ماه در دل آسمان شب خیره‌ی محوطه شدم و لحظات رنج‌آور گذشته را در ذهن مرور کردم اما هیچ راه فراری نبود جز سوختن و ساختن!
به ناچار برخاستم. رامین داخل اتاق برابر آینه ایستاده بود و موهای لخت سیاهش را شانه‌ می‌زد، وسواسش بر ظاهر سبب می‌شد بیشتر اوقات روزش را صرف رسیدگی به تیپش کند؛ عادتی که او فاقد آن بود. در عین آراستگی نوعی سادگی میان ظاهرش پدیدار بود که هربار دلم را به هول و ولا می‌انداخت.
– آبروم رو نبری نگار، یک جوری باشی که وقتی کنارم می‌ایستی مثل شاهزاده و گدا نباشیم دختر.
ادکلن گران‌ قیمت و مارکش را از میز درآور به دست گرفت و با ملایمت به گردن و مچ دستش پاشید. لباس‌هایم را از کمد بیرون کشیدم و بی‌توجه به حضور رامین بر تن پوشاندم.
همسرم بود و این حماقت دیوانه ‌کننده را پذیرفته بودم. نمی‌توانستم لجاجت کنم در حالی که انتخاب خودم بود.
هنوز پالتوی چرم قهوه‌اییم را بر ژاکت کرمم نپوشیده بودم که رامین در کنارم قد کشید.
– خوبه بهت گفتم درست و حسابی لباس بپوش نگار، چرا می‌خوای رو اعصاب من یورتمه بری؟ با کی می‌خوای بجنگی؟ آدم باش.
تن لرزان و سستم را به پیش هل داد و خودش پشت سرم ایستاد، نگاهش بر لباس‌های کمدم گردش کرد. بارانی خوش دوخت سرخابیم را به دستم داد.

رمان آنوهه

  • 13:53
  • 21  بازدید

دانلود رمان آنوهه نویسنده آترا و رها و آزاده

دانلود رمان آنوهه نویسنده آترا و رها و آزاده

قسمتی از رمان آنوهه

ترس همه وجودمو فرا گرفته بود…

نمیدونستم الان باید چیکار کنم… هیجانی وحشتناک داشت منو به مرز جنون میکشوند… خدایا یعنی ممکنه؟؟؟ ممکنه شدنی باشه؟؟؟؟

صدای دکتر منو به خودم آورد..

_خب.خانوم آرایی تبریک میگم عملتون موفقیت آمیز بوده.

_ یعنی من میتونم ببینم؟؟؟

_اینو وقتی باندارو باز کردیم مشخص میشه.

_کی باندارو باز میکنین؟؟؟

_یکم صبر کنین شما تازه از اتاق عمل بیرون اومدین.

_آقای دکتر شیش روزه..

_ خب ما باید روز هفتم باندا رو دربیاریم…

_اما…

_خانوم آرایی یکم صبور باشین… هیجان زیادی هم واسه شما خوب نیست..

_آقای دکتر شما اگه جای من بودین و بعد دوسال میخواستین دوباره دنیارو ببینین چه حسی داشتین؟؟؟ ذوق و شوق نداشتین؟؟

_بله درسته حق باشماست.. فعلا با اجازه..

و بدون هیچ حرف دیگه‌ای از اتاق بیرون رفت. اینو از بازو بسته شدن در فهمیدم. سرمو گذاشتم رو بالش.

دستم رفت سمت باندو آروم روش دست کشیدم. وای خدایا..!!! رمان تخیلی یعنی لاید تا فردا صبر کنم؟؟؟ تا فردا که هزار بار از هیجان مردمو زنده شدم.

سرمو بیشتر به بالشت فشار دادم… مسلما امشب هر غلطی میکردم خوابم نمیبرد… باورم نمیشد که دیگه از فردا نابینا نبودم… دیگه کور نبودم. میتونستم دوباره ببینم. دوباره از شدت نور گله کنم. دوباره از تاریکی خونه بترسم. حس خیلی خوبی بود.. حس خیلی خوبی بود. تازه نعمت این زمردهای با ارزش رو درک میکردم… 

رمان کوتاه سایه احساس

  • 12:17
  • 16  بازدید

دانلود رمان کوتاه سایه احساس نویسنده فاطمه قاسمی اسکندری (هورزاد)

دانلود رمان کوتاه سایه احساس نویسنده فاطمه قاسمی اسکندری (هورزاد)

قسمتی از رمان کوتاه سایه احساس

کارش همین بود، دوره کردن حرف‌هایی که هرگز فرصت مبدل شدن به واقعیت را نداشتند. حالش اصلاً خوب نبود، حالِ قلبش بیشتر. دلش می‌خواست قلبی را که برای اوی بی احساس می‌کوبد از سینه در بیاورد و زیر پا له کند!
– روشنا! حق داری، حق داشتی؛ ولی لطفاً دیگه تمومش کن، منم کم‌ نکشیدم. نمی‌خوام‌ دوباره همه‌ چی رو به یاد بیارم باشه؟
او دنبال این بود که همه‌ی حق‌های جهان برای خودش باشد؟ نه.
او فقط نیاز به درک داشت. نیاز به فهمیده شدن. ولیکن بی‌خود بود داشتنِ چنین انتظاری از او که هیچ از درک کردن و درک شدن نمی‌دانست.
نفرین بلد نبود، اما نمی‌توانست ببخشد، رمان عاشقانه نمی‌توانست فراموش کند، قلبش راضی به بخشش نبود.
نوشت و نوشت.
– هر چی هم برات توضیح بدم نمی‌فهمی توی قلب لامصب من چی می‌گذره. منم جای تو بودم نمی‌خواستم به یاد بیارم تو الآن حالت خوبه کوکِ‌کوک! بایدم نخوای به یاد بیاری. بخشیدم؛ ولی یادم نمیره قلبم رو چطور سوزوندی. یادم نمیره چه شب‌هایی تا صبح گریه کردم. من رو بدجور شکستی، دلم رو. نمی‌تونم ببخشم. برو از خدا بخواه شاید ببخشه! من که نه؛ ولی به خدا التماس کن شاید خدا ببخشه. نمیگم نفرین می‌کنم، نه اصلاً؛ ولی نمی‌تونم ببخشم قلبم نمی‌تونه ببخشه برو از خدا بخواه شاید ببخشه، شاید ببخشه.
حالا پشیمان بود، پشیمان بود که گفته بود نمی‌بخشد.

رمان آرمان های یک دختر

  • 11:37
  • 23  بازدید

دانلود رمان آرمان های یک دختر نویسنده مریم کشوری

دانلود رمان آرمان های یک دختر نویسنده مریم کشوری

قسمتی از رمان آرمان های یک دختر

ﻓکر ﻧﮑﻨﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺎ اون ﻫﻤﻪ ریسک، ریسکی به اﯾﻦ ﺑﺰرﮔﯽ اﻧﺠﺎم داده ﺑﺎﺷﻪ.
ﺑﺎ اوردن اﺳﻢ ﺑﺎﺑﺎ اه از ﻧﻬﺎدم ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﺧﺪاﯾﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﮐﺠﺎﺳﺖ اﻻن داره ﭼﯽ ﮐﺎر ﻣﯿﮑﻨﻪ ﭼﺮا ﮔﻮﺷﯿﺶ رو ﺟﻮابه ﻧﻤﯽ‌ده….
ﺗﻮ اﻓﮑﺎرم ﻏﺮق ﺑﻮد که ﺑﺎ ﺻﺪاﯾﯽ ﻣﻬﺮﺑﻮن به ﺧﻮدم اوﻣﺪم
_ﺳﻼم ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ
به ﭼﻬﺮه ﻣﻬﺮﺑﻮن ﺧﺎﻧﻢ رﺷﻨﻮادی ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم ﻟﺒﺨﻨﺪی ﺧﺴﺘﻪ به روش زدم
_ﻣﻤﻨﻮن ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ
ﻫﻤﻮن ﺟﻮر که داﺷﺖ دﺳﺘﮑﺸﺶ رو در ﻣﯿﺎورد ﮔﻔﺖ
_ﻣﻤﻨﻮن … وﻟﯽ ﺧﺪاﯾﯽ ﻋﻤﻞ به اﯾﻦ ﺳﺨﺘﯽ ﺗﻮ این ۲۰ ﺳﺎل ﺧﺪﻣﺘﻢ ﻧﺪﯾﺪم و رمان عاشقانه اﻟﺒﺘﻪ اﯾﻨﻮ ﺑﮕﻢ اﺻﻼ اﻧﺘﻈﺎر ﻧﺪاﺷﺘﻢ که ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺳﺎل ﺗﺠﺮﺑﻪ از ﭘﺴﺶ ﺑﺮ بیاید واﻗﻌﺎ ﮐﺎرﺗﻮن ﻋﺎﻟﯽ ﺑﻮد
ﺑﺎ ﺻﺪاﯾﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﮔﻔﺘﻢ : _ﻣﻤﻨﻮن ﮐﺎر ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮبه ﺑﻮد
_ﻣﺜﻞ اﯾﻨﮑﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﻫﺴﺘﯿﻦ
_ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺴﺘﻢ
ﺳﺮی ﺗﮑﻮن داد و ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰد ﻣﻨﻢ دﺳﺘﺎﻣﻮ ﺷﺴﺘﻢ و اوﻣﺪم ﺑﯿﺮون…. ﺑﯿﺮون اوﻣﺪن ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻧﺎ ﻫﺠﻮم یه ﮔﻠﻪ ادم به ﺳﻤﺘﻢ ﻫﻤﺎﻧﺎ ﮐﭗ ﮐﺮده ﺑﻮدم.

من را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید