نوشته های عاشقانه

دانلود رمان های عاشقانه و احساسی اجتماعی ترستاک مذهبی سیاسی پلیسی بدون سانسور و با لینک مستقیم, دانلود رمان به صورت pdf دانلود رمان های جدید و به روز

ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
کانال پول داغ بورس | فیلتر پول داغ 0 2277 mohammad
فیلتر کد به کد حقیقی به حقوقی | خروج پول حقیقی 0 495 mohammad
فیلتر کد به کد حقوقی به حقیقی | ورود پول حقیقی 0 384 mohammad
فیلتر سرانه خرید حقیقی دو برابر سرانه فروش حقیقی 0 468 mohammad
فیلتر اردر ترس در بورس 0 327 mohammad
فیلتر اردر حمایتی در بورس 0 389 mohammad

رمان بغض کال

  • 15:53
  • 28  بازدید

دانلود رمان بغض کال pdf نویسنده م.اسماعیلی

دانلود رمان بغض کال pdf نویسنده م.اسماعیلی

قسمتی از رمان بغض کال

خیلی وقت نیست که از آخر شروع کردم رسیدم به اول؛ تک‌تک دفترات رو میگم. همونایی که توش نوشتی قهر رو دوست نداری. تا سال‌های سال ریاضی تک می‌گرفتی، دلت ضعف میره واسه کباب کوبیده و از دامن و پیراهن و هر چی لباس زنونه است بیزاری. حالا که به اول‌هاش رسیدم باز نتونستم بشناسمت. اصلاً شناختن تو نه تنها کار من، بلکه کار هیچ آدم زمینی دیگه‌ای هم نیست. تو رو فقط یکی شناخت؛ یکی که با من فاصله داشت و به تو نزدیک بود، خیلی نزدیک.
دم ساحل که رسید دریا موج زد، بلند و وحشی، نسیم می‌وزید، به خنکی پایان روزهای تابستان. ارمغانش همه‌ چیز بود. به تکرار نزدیک؛ صدف و سنگریزه و مرده ماهی‌ای از دست رفته.
دست نرم و کوچک هستی تکرار نوازش دستی بود مهربان و عاشق، دست لقمه‌گیری که جای نان به او عشق خوراند، وقتی نگاهش کرد حتی اون نگاه هم تکرار زلالی نگاه تنها عشقش بود. دست هستی رو رها کرد و زل زد به دویدنش، زل زد به کفش‌های سفید رمان عروسکیش، به پیراهن پف کرده از باد تو تنش، به موهای پر کلاغی و جعدداری که میراث بزرگ عشقش بود. روی شن‌های خیس تازه آفتاب‌خورده نشست و دست‌ها رو به دور زانوها حلقه کرد، هستی می‌دوید و می‌چرخید و با بادبادکی که تو دست داشت نغمه‌های سرخوشانه‌اش رو سر می‌داد.

رمان کنت مونت کریستو

  • 15:17
  • 217  بازدید

دانلود رمان کنت مونت کریستو نویسنده الکساندر دوما

دانلود رمان کنت مونت کریستو نویسنده الکساندر دوما

معرفی رمان کنت مونت کریستو

کنت در مونت کریستو رمانی است نیمه تاریخی و نیمه داستانی از الکساندر دوما، نویسنده توانا، مشهور و پرکار فرانسوی که در قرن نوزدهم زیسته و در دوران نه چندان طولانی عمر خود (۱۸۷۰-۱۸۰۲) حدود سیصد رمان و نمایشنامه نوشته است؛ که اکثر آنها، بخصوص رمان های تاریخی اش، شهرت جهانی دارد و به تمام زبان های زنده دنیا ترجمه شده است. بسیاری از داستانهای او بارها به صورت فیلم های سینمایی و تلویزیونی تهیه شده و در معرض دید و تحسین میلیونها نفر پیر و جوان قرار گرفته است.
کنت دو مونت – کریستو، یکی از زیباترین، اخلاقی ترین و پرخواننده ترین کتاب های درماء و یکی از اولین کتاب هایی است که در زمان ناصرالدین شاه قاجار به وسیله مترجمی به نام طاهر میرزا که از شاهزادگان قاجار بود، با نبودن وسایل لازم و با نثر آن زمان به زبان فارسی ترجمه شد و با چاپ سنگی به چاپ رسید.
این ترجمه نیمه کامل، در طول صد و اندی سال، بارها در سال های مختلف تجدید چاپ شده است، و تا آنجا که می دانم اقتباس مانندی هم از آن به قلم ذبیح الله منصوری منتشر شده است، اما از آنجا که کتاب بسیار مفصل و ترجمه آن مشکل بود. هیچ یک از مترجمان خوب ما در صدد برنیامد ترجمه ای دقیق و کامل از این اثر بزرگ مشهورترین داستان نویس قرن نوزدهم به عمل آورد و به مردم کتابخوان ما تقدیم کند.
من شخصا از سنین کودکی با آثار الکساندر دوما، بخصوص با کتاب کنت دو مونت – کریستو آشنا شدم؛ زیرا در خانواده ما که خانواده ای کتابخوان بود، کتاب خوانی دسته جمعی یک سنت دائمی خانواده بود. خصوصا در شب های زمستان، بعد از شام، و هنگامی که همه افراد خانواده، پدر، مادر، برادران و خواهران دور هم جمع بودند، از آنها که بزرگتر بودند و می توانستند کتاب بخوانند، یک نفر کتاب را برمی داشت و با صدای بلند شروع به خواندن میکرد؛ دیگران گوش می دادند. چون او خسته می شد، دیگری کتاب را می گرفت و به خواندن…..

رمان دختری که رهایش کردی

  • 13:08
  • 735  بازدید

دانلود رمان دختری که رهایش کردی نویسنده جوجو مویز

دانلود رمان دختری که رهایش کردی نویسنده جوجو مویز

خلاصه رمان دختری که رهایش کردی

داستان کتاب روایت زندگی هنرمندی به نام ادوارد است که همسرش (سوفی) را ترک می‌کند و به جنگ می‌رود … این کتاب در 2 بازه زمانی صد ساله از زبان 2 زن به نام‌های سوفی و لیو روایت می‌شود … در بخشی از کتاب که از زبان سوفی روایت می‌شود می‌خوانیم که در جریان جنگ شهر کوچک آنها توسط آلمان‌ها اشغال و اشیا هنری و قیمتی‌شان غازت می‌شود.

در این میان قاب عکسی که ادوارد پیش از رفتن به جنگ از چهره سوفی کشیده بود، توجه رمان یکی از فرماندهان نازی را جلب می‌کند … چهره زن در قاب عکس لبخند محسور کننده‌ای دارد و چشم‌هایش برق می‌زند … سوفی از این رویداد هراسان می‌شود

آبروی خود و خانواده‌اش را در خطر می‌بیند و حاضر است همه چیزش را فدا کند تا یک بار دیگر همسرش ادوارد را ببیند …

رمان چند کام حسرت

  • 13:04
  • 1044  بازدید

دانلود رمان چند کام حسرت نویسنده اسماء نادری

دانلود رمان چند کام حسرت نویسنده اسماء نادری

قسمتی از رمان چند کام حسرت

از جام بلند شدم و پوزخندی بهش زدم. به طرف آشپزخونه رفتم خدا رو شکر تنها خوبی این کارم، همینه که قهوه درست کردن رو با انواع قهوه‌سازها به خوبی یاد گرفتم. دوتا ماگ از داخل کابینت برداشتم. لعنتی چرا دوتاش هم‌رنگه حالا چطور تشخیص بدم؟

آهان! مال اون رو تو دست راستم، قهوه سالم هم برای خودم تو دست چپ. شیشه کوچیک حاوی دارو رو از تو لباسم بیرون اُوُردم. زیر چشمی یه نگاه به پسره انداختم چشم‌هاش رو بسته بود. مقدار زیادی از دارو رو ریختم داخل ماگ و آروم با یه قاشق هم زدم.

با لبخند مصنوعی رو لب‌هام ماگ‌ها رو تو دستم گرفتم؛ ولی حین برداشتن فراموشم رمان شد کدوم رو دارو ریختم. ماگ‌ها رو، روی میز عسلی گذاشتم. تصمیم گرفتم بهشون لب نزنم. پسره با خستگی چشم‌هاش رو باز کرد.

ماگ رو برداشت، یه قلوپ ازش خورد و من با چشم‌های ریز شده بهش دقیق شدم. یهو بهم زل زد که هول شدم و لبخند کج‌وکوله‌ای زدم که گفت:
– بخور تو هم؛ رمان عاشقانه وگرنه من هم نمی‌خورم هانی.
ماگ رو گذاشت روی میز مثل یه بچه تخس گفت:
– شیدا مثل قدیم با هم مسابقه بدیم؟
انگشتم رو گوشه لبم که پریسنگ نگینی داشت، کشیدم.

رمان قرار نبود

  • 19:06
  • 958  بازدید

دانلود رمان قرار نبود نویسنده هما پور اصفهانی

دانلود رمان قرار نبود نویسنده هما پور اصفهانی

خلاصه رمان قرار نبود

جلوی ساختمان بلند شرکت مانی ایستادم اوووه کی میره این همه راهو! بار اولی بود که میومدم شرکتش هیچوقت دوست نداشتم پامو تو محیط های مردونه بذارم می‌دونستم که شرکت مانی هم تمام کارکنانش مرد هستن حتی منشیش! خوش به حالا آتوسا با این شوهرش هیچوقت خیالش ناراحت نمیشد شوهرش با منشیش بریزه رو هم یا اینکه کارمندای شرکت براش عشوه شتری بیان و… از پله ها بالا رفتم و جلوی آسانسور ایستادم دفتر مانی طبقه چهارم بود. از آسانسور که اومدم بیرون جلوی در قهوه ای رنگی که

روش نوشته شده بود: دفتر مدیر كل مدیر عامل و معاونان ایستادم. به به کجا هم قرار بود رمان برم قاطی رئیس روسا. نگاهی به ظاهر خودم کردم مانتوی قهوه ای… شلوار کتون مشکی شال قهوه ای کیف و کفش قهوه ای می‌دونستم که تیپم مقبوله دستم را روی زنگ گذاشتم و فشردم چیزی طول نکشید که پیرمرد مو سفیدی در را گشود و با دیدن من پرو پرو گفت: بفرمایید؟ گفتم: می‌تونم بیام تو؟ -با کی کار دارین؟ -با آقای مانی ستوده… – وقت قبلی دارین؟! اه انگار وزیرو می‌خوام ببینم این کیه دیگه؟ منشیشه؟ گفتم:

-نخیر. در حالی که داشت درو می‌بست گفت: شرمنده خانم بدون وقت قبلی نمیشه.

رمان جانان من باش

  • 14:53
  • 1501  بازدید

دانلود رمان جانان من باش نویسنده شکوفه فدیعمی

دانلود رمان جانان من باش نویسنده شکوفه فدیعمی

قسمتی از رمان جانان من باش

من و خانوم فرزادی به سمت دفتر کارمندان رفتیم که خانوم فرزادی با در زدن هر دومون وارد دفتر شدیم. با ورود ما همه‌ی سرها به سمتمون برگشت.

با دیدن دفتر بزرگی که حدوداً چهار تا میز و کامپیوتر جداگانه‌ای داشت رمان. زیر لب «اولالاای» گفتم و بی‌اراده لبخندی روی لبم نشست. چیدمان لاکچری دفتر همراه با چاپ‌گر و کلی وسایل مختلف برای من خیلی لذت‌بخش بود. با همون لبخند روی لبم دوباره نگاهی به اطراف دفترشون کردم. قفسه‌ی بزرگی چوبی که پُر از پوشه‌های رنگ‌رنگی توی چیده بودن به همراه یک آب‌سرد‌کن گوشه‌ی دفترشون و تابلوی طلایی رنگی با تصویر جنگل سرسبز روی دیوار نصب شده بود.

خانوم فرزادی رو به دو کارمند دختر و دو کارمند پسری که پشت میز کامپیوتر نشسته بودند کرد و با لبخند گفت:

– بچه‌ها! ایشون خانوم جانان توکلی عزیز ما هستند. کارمند جدید و دختر گل آقای توکلی!

رمان بهشت تو بمالم

  • 16:08
  • 46725  بازدید

دانلود رمان بهشت تو بمالم pdf 

دانلود رمان بهشت تو بمالم pdf 

رمان بهشت تو بمالم pdf با لینک مستقیم و بدون سانسور

دانلود رمان های جدید و عاشقانه و احساسی

رمان بهشت تو بمالم با لینک مستقیم و فرمت pdf

رمان چند دقیقه دلت را آرام کن

  • 21:36
  • 12278  بازدید

دانلود رمان چند دقیقه دلت را آرام کن pdf نویسنده سید مهدی بنی هاشمی

دانلود رمان چند دقیقه دلت را آرام کن pdf نویسنده سید مهدی بنی هاشمی

قسمتی از رمان چن دقیقه دلت را آرام کن

داشتم پله های دانشگاه رو بالا میرفتم که یه آگهی دیدم با عکس گنبد
که روش زده بود :
.
اردوی زیارتی مشهدمقدس ؟
.
چشمم چهار تا شد ؟
.
یکم جلوترکه رفتم دیدم زده
.
ازطرف بسیج دانشجویی ؟
.
اولش خوشحال شدم ولی تاخوندم ازطرف بسیجیه جوری شدم ؟
.
گفتم ولش کن بابا کی حالداره با اینا بره مشهد ؟
.
خودم بعدامیرم
.
معلوم نیست کجا میخوان رمان ببرن و غذاچی بدن ؟
.
ولی تا غروب یه چیزی تو دلم تاپ تاپ میکرد ؟

رمان آغوش خالی

  • 13:32
  • 2551  بازدید

دانلود رمان آغوش خالی نویسنده زهرا قلنده

دانلود رمان آغوش خالی نویسنده زهرا قلنده

خلاصه رمان آغوش خالی

ساعت 12 ظهر بود که با غرغرای مامان بیدار شدم تو تابستونم ول کن نبود. کلافه رو تخت نشستم مامان چته اخه؟ چرا نمیزاری بخوابم؟ تو چهارچوب در ایستاد: پف کردی اینقد خوابیدی بچه پاشو! صورتمو دست کشیدم و به پنجره ی اتاقم نگاه کردم. اواخر مرداد ماه بود و هوا به شدت گرم بود. این البرز چطور هر روز تو هوا تمرین می‌کرد و اخر سر هم اونقد تمیز و مرتب میزد بیرون؟ یکی زدم تو سر خودم… خب معلومه احمق جون…. دوش میگیره و میزنه بیرون. یارو با اون همه دک و پز میخوای این چیزا براش مهم نباشه؟

از تختم دل کندم و یه راست سمت حموم….. دوش کوتاهی گرفتم و طبق معمول موقع سشوار کشیدن موهام دیگه گریم در اومده بود. خیلی بلند بودن و هر بار میگفتم میخوام کوتاهشون کنم و باز پشیمون میشم. عاشقشون بودم… از اون گذشته بابا عاشق موهام بود. رمان عاشقانه همیشه خودش شونشون میزد و میبافتشون. با ابرسان پوستمو مرطوب کردم و زدم بیرون. -مامان گشنمه. نگاهی بهم انداخت: میزو بچین تا ناهارو بکشم تو دو روز دیگه شوهر کنی میخوای چیکار کنی؟ نیشم باز شد: هیچ مردی نمیاد

خودشو بدبخت کنه فعلا که یکی خدا زده پس کلش و اومده. دوتا بشقاب گذاشتم رو میزو مامان اومد سراغ غذا که گفتم: اونو که شک نکن خدا زده. وگرنه ادم سالم از من خوشش میاد؟ تیز نگاهم کرد: چرا رو خودت عیب میذاری بچه؟ کی اخه تو خوشگلی به پای تو میرسه؟ خر ذوق شدم: جدییی؟ -حالا لوس نکن خودتو…. فقط تو رو خدا ابروی مارو جلو این پسره نبر بخدا هیچ اجباری نیست که جواب مثبت بدی فقط به فکر ابرو و اعتبار خانوادت هم باش. گونشو محکم بوسیدم: چشم مامان جونم

رمان اخم نکن سرگرد

  • 21:32
  • 4280  بازدید

دانلود رمان اخم نکن سرگرد نویسنده معصومه بزرگپور

دانلود رمان اخم نکن سرگرد نویسنده معصومه بزرگپور

خلاصه رمان اخم نکن سرگرد

 آیسا دختر یتیمی‌است که به همراه دو دوست صمیمی خود به فرزندی گرفته می‌شود.با ورود به خانه‌ی جدیدی که پدر خوانده‌اش برایشان در نظر گرفته است، نادانسته پایش را وسط اتفاقاتی می‌گذارد که پرده از روی گذشته تیره و تارش برمی‌دارد.روی خیلی غیراتفاقی، از شغل پدرخوانده‌اش باخبر می‌شود… و شاید همین شغل مسبب اصلی روشن شدن دلیل فروپاشی خانواده قبلی و حقیقی‌اش است!

وای دخترها، چقدر لوسین! مهم نیست توی گذشته چه اتفاق‌هایی افتاده. مهم الانه! نه چیزی که خیلی وقته تموم شده. شما باید الان خوش باشین. نباید توی حسرت گذشتتون بسوزین. یالا، سریع بلند شین بربم حیاط، سریع!

پوفی کشیدم و از جام بلند شدم.

با هم به سمت حیاط رفتیم.حیاط پرورشگاه، پر از گل‌های رنگارنگ بود.

دقیقا همونطور که دوست داشتم.دانلود رمان جدید مثل چیزی که توی رویاهام بود.

مثل توی رویاهام خوشبو!مثل توی رویاهام خوش‌رنگ!

اما واقعا جای یه چیزی خالیه.جای چیزی که این‌ روز‌ها خیلی به محبتش نیاز دارم.

جای کسی که سرم‌رو روی پاش بذارم و اونم موهام‌رو نوازش کنه.

واقعا جاش خالیه!حس اون جای‌خالی خیلی اذیتم می‌کنه!

حسی که درک کردنش، فقط تجربه کردنشه!حسی که… هی آیسا! اونجا رو!

با صدای آیلار از فکر بیرون اومدم‌و به سمتی که اشاره کرد، نگاه کردم.

یه مردی که خط اتو کت‌و شلوارش‌رو با این‌که دور بودیم، می‌تونستیم ببینیم، از در وارد حیاط شد.